و پایان مهر

امروز اونطوری که فکر میکردم نبود . حداقل اون مکان رو یطور دیگه تصور کرده بودم . اخه چرا مکان‌عقد رو یکم‌خوشگل نمیچینن . براش خیلی خوشحال بودم از ته قلبم . وقتی اومد بغلم کرد حس کردم چقدر بهم نزدیک بودیم و الان چقد دوریم . دوست داشتم یخورده مراسمش قشنگتر بود . همش میگفتم نکنه ناراحته که اینطوریه . من خودم اینطوری دوست نداشتم .

استرس فردا دارم ..امیدوارم این یکی درست پیش بره ..

و یکبار دیگه بهم ثابت شد که دوستم فقط یه دوست قراردادیه برا من و برخلاف چیزی که میگه اصلا دوستیمون عمیق و خوب نیست ..

رفاقت اینطوری نیست ..

 

مرگ

جلو اینه ک میرم‌موهامو ک میبینم دلم میخواد بمیرم

خسته شدم بس ک نشد 

یوقتا حس میکنم خدا انگاری نمیشنوه صدامو .. سر لج بسته با من .. فقط برا بنده های دیگس انگار .. الان از خدا ناراحتم مسخرس نه ؟

 

خودخواهی

اومده تو پیج پابلیکش که کسی هم از بچها فالوش نمیکنه ، پست گذاشته درباره خودزرنگ پنداری .. و کسی که حرف نمیزنه بعد خودشو مظلوم میکنه .. کاملا معلومه منظورش دوست منه .. ولی خب داره یجورایی اشتباه میکنه ...

حقیقتش بخوام بگم واقعا نمیدونم اون لحظه قهر کرد واقعا یا الکی بهونه اورد .. بیشتر حس میکنم که ناراحت شده بود و زورش گرفته بود 

تا ظهر حالم بد بود .. چرا ؟ چون تو این دوسال هیچ جا نرفتم .. همش خونه واقعا دلم گرفته بود .. دوستام میخواستن برن مسافرت .. ولی من ..مثل همیشه تنها ..

عمیقا دلم خواست خواهر داشته باسم .. ب ف گفتم دلم میخواد خواهر داسته باسم گفت من جای خواهرت .. ولی اون اصلا جای خواهرم نیست ... 

ولی میدونی بعدش چی شد ؟ یه خبر خوب گرفتم .. دخترعمو عقدشه .. قراره شنبه هم با ف بریم بیرون .. 

خدایا شکرت 

بوقت ۲۷ مهرماه

از امروز بخوام بگم ، باید بگم حس های خوب برام بجا گذاشت ..

وقتی که عمه از شنیدن صدام خوشحال شد .. وقتی که عمو گفت وقتی باهات حرف میزنم خیلی خوشحال میشم .. وقتی که دخترعمو و زن عمو بخاطر راهنمایی هایی که برای کرونا بهشون کرده بودم ازم تشکر کردن ...

همینکه حس کردم دوستم بخاطر اعصاب خردیش داره به من پناه میاره .. همینکه امتحان امروز معجزه وار پاس شدم ..

یا موقعی که یکی از بچها ازم مشورت خواست و باهام حرف زد ...

یا حتی از اینکه یه خواستگار خوب زنگ زده .. اابته که جواب من منفیه :) چراشم که مشخصه دیگه ؟ ۲۳ سال سن خیلی زوده بنظرم و هنوز بچم ...

اابته اینکه هنوز ته دلم ف هست هم بی تاثیر نبود ، خدایا یچیز بگم ؟ اگه قرار نیست ف بیاد سمتم ،یکار کن از دلم بره بیرون .. اگه قراره بیاد زودتر بیاد ...

شکرت 

به وقت قبل از طلوع

ساعت ۵ صبحه .. همه خوابن ... این امتحانه بدم تموم شه بره . ولی خداکنه پاس بشم ..

خوابم میاد . نمبدونم چ خوابی داشتم میدیدم ک از خواب پریدم ...

خدایا هوامو داشته باش امروز

نیازمند به انگیزه

نمیدونم انگیزه خوندن رو باید از کجا بیارم .. دوست دارم بیشتر تفریح کنم .. سفر کنم .. ولی خب وقتی یادم میاد زندگی نیاز به پول داره یخورده به خودم میام ولی بازم حوصله درس ندارم ...

عمو زنگ زد امشب ، خداروشکر بهترن .. انشالله بهتر هم میشن ..

حس خوبی بهم میداد که داره ازم میپرسه ..

دوباره امروز اصلا حوصله درس نداشتم . و اکه فردا عین خر نخونم بدبختم ...

از ادمی که حرف خودشو فقط قبول داره واقعا بدم میاد ..

از اینکه بقیه رو بکوبونن متنفرم ..

شنبه ۲۴ مهرماه

میدونی دلم چقدر برای اونروزایی که میرفتم مدرسه و رادیو و یا تلویزیون میگفت زندگس سلاممم و صبح روز شنبتون بخیر، تنگ شده ...

الان توی رختکن اتاق عمل نشستم ... درس خوندنم عقب افتاده .. بایددد جبرانش کنم امروز و فردا و تموم کنم ...

امیدوارم .. یعنی باید امیدوار باشم و برم جلو .. نباید بگم حوصله ندارم ..

خداجونم میشه امروز همونطوری که دلم میخواد پیش بره ... 

شکرت 

جمعه

خب درس خوندنم خیلی نیمه تموم شده 

ولی عیب نداره .. باید این دو روز جبران کنم 

پیج اینستا پابلیکم رو زدم و بسی خوشحالم . قراره عکاسی یاد بگیرم 

عمو اینا کرونا گرفتن بهم زنگ زد و سوال پرسید 

فاطی هم همینطور حس خوبی بهم داد 

اقدام انتحاری

در طی اقدام انتحاری 😂 رفتم یه پیج پابلیک زدم که از این به بعد بیشتر عکس بگیریم . باعث میشه یاد بگیرم عکاسیو 

البته که روزمره اام میزارم و حرفای دلمم میزنممم

خوشحالم که درستش کردم 

امیدوارم به خوبی پیش ببرمش

۲۲ مهر ماه .. دایره بهم نرسیدن ها

دارم یه اهنگ تتلو گوش میدم که تازه دانلودش کردم ..

واقعا اهنگاش حرفای دل ادمو میزنه .. کلا صداش خیلی خوبه ..حال میکنم باهاش..هر وقت حالم بده ارومم میکنه..

گفتم راستی؟ میزم رو بعد مدت ها درستش کردم . گلی که خریده بودم روز تولدم گداشتم روش .. دوسش دارم .. فقط باید بشینم پشت میز تا عادت کنم ..

امروز کمی درس خوندم .. ۴۰ صفحه تقریبا .. بعدش دیگه خوابم گرفت ولی رفتم بیرون و چنتا بشفاب سفالی که دوست داشتم خریدم ..

اونروز تولد دوستم بود واقعااا بهم خوش گدشت ..

دیگه خبری از ف نیست . عهههه .پسره بیشعور .. قطعا عاشق یکی دیگست ..  واقعا چرا دنیا اینطوریه من از یکی توشم میاد ولی اون از یکی دیگه ، اونم از یکی دیگه ... چرا اخه .. بنطرم اونایی که دوست داشتنشون دو طرفس خیلی خوش شانسن ..

س هم بعد مدت ها استوریمو سین زد .. نمیدونم چی شده بود سین زده بود .. یه چند وقت بود سین‌نمیزد . منم دیگه هایدش کرده بودم ..خخ

ف درباره نگرانیش میگه .. اینکه من زودتر اون ازدواج کنم .. میگه اگه زودتر ازدواج کردی نمیام عروسیت .. خنده داره .. من نسبتم باهاش خواهر که نیست اینطوری میگنه .. حسودیش میشه حقیقت .. ولی میگه نگرانی ...وگرنه خواهراا بنطرم اینطوری نیستن نسبت بهم .. کلا اگه طرفتو دوست داشته باشی خوبیشو میخای 

 

تغییر

خب دیروز دیدمش . درکمال تعجب اصلا محل نداد بهم . واقعا چقدر ساده هستم‌من که ادما برام مهم میشن و دوست دارم حالشون خوب کنم . این ادم روز اخر برگشت باهام درددل کرد . گفت به هرکسی این حرفا نمیزنه و باهاش راحت نیست . حالااا چی ..

اقا کرم ریختنم گرفت . استوری گداشتم ..مطمنمم هیچ ریکشنی نشون نمیده ..

ول کن مهم نیست اصلا برام این ادم ..

خودم و هدفام مهمترن . 

20 مهرماه : هم صحبت

میخواستم بزنم کنار جاده و برم ورودی اول شهر وایسم ..اونجا هوا بهتره شاید یخورده حالم بهتر میشد . ولی نرفتم دیگه .. الان اومدم تو رختکن لباسمو عوض کردم . از اینکه مخفی کنن و طوری جلوه بدن که قضیه طور دیگه ای هست بدم میاد ..

الان نمیدونم باید بهش ریکشن نشون بدم یا نه ..

واقعا دیگه دلم نمیخواد بیام اینجا .. حس میکنم تکراریه ..شایدم اشتباه هست حسم ..

دلم میخواد زودتر شب بشه ..دوست دارم بدونم ته امروز چی میشه .. 

کاش ینفر بود اینجا که جواب پست قبلیم میداد ..

دلم یه هم صحبت واقعی میخواد ..کسی که حرفامو بفهمه

 

19 مهر : سرزنش خود

مامان میگه میخوای از طریق کادو و اینا باهاش دوست بمونی .. نمیدونم شاید رابطه و دوستی ما خیلی پایه و اساس خاصی نداره . شاید فقط یه قرارداده ..

واقعا نمیتونم بگم دوستی ما عمیقه یا یه رابطه مسخره مثل تمام دوستی های دیگه ..

امروز بعد پیج یکی از بچها کلی خودمو سرزنش کردم البته که فقط بخاطر دیدن اون نبود و دیروز و یا کلی علت های دیگم باعثش شده . اینکه چرا انقدر تنبلم و بی حوصله .. چرا کتابای زیاد نخوندم که الان بتونم راحت تر حرف بزنم و کلی حرف برا گفتن داشته باشم . چرا شعر حفظ نیستم .. چرا یوگا یا ورزش خاصی بلد نیستم ..چرا یه هنر مثل گلدوزی یا نقاشی یا ... بلد نیستم .. چرا اشپزی بلد نیستم .. درسم که نمیخونم .. زندگیم شده خواب و گوشی و خوردن .. مسخرس واقعا 

واقعا ناراضیم از شرایط الانم . از خودم و قیافه هم خوشم‌نمیاد ..

نیاز دارم ینفر کنارم باشه باهام خرف بزنه بغلم کنه ..واقعا نیاز دارم ..از اینکه همش خودم دارم حالمو خوب میکنم خستم ..دلم ینفر میخواد ..یه ادم‌واقعی .. حس میکنم ف شبیه ترین به منه ..ولی اون باهام حرف نمیزنه ..

خدایا راهو بهم نشون بده .. واقعا نمیدونم‌باید چیکار کنم 

حسادت

این روزا این‌چالشو با خودم دارم که واقعا حسودم ؟ 

واقعا نمیدونم خودمم . ولی یجاها واقعا حسادت میکنم . کلی با خودم کلنجار میرم که چرا حسادت میکنی . نمیفهمم واقعا . دوست ندارم حسادت کنم به کسی ولی چه میشه کرد اینم ی نیمه تاریک وجود منه ..

شاید دوست دارم جای طرف باشم که میگم خوشبحالش.. اره بنظرم همینه . مثلا نسبت به دوستم همین حسو دارم . اون ادمیه که دوست داره در مرکز دید همه باشه . توی خیلی چیزام مهارت داره . مثل الان که ... ولی من دوست ندارم توی مرکز دید باشم ولی یه موقع اا دوست دارم .. 

نمیدونم چطوری باید این اخلاقمو کنار بزارم 

۱۸ مهر ماه

از امروز بگم ، خوب بود بدک نبود . الان خیلی خستم . خیلی زیاد . روز پر از تجربه و اتفاقای قشنگ بود بنظرم 

کاش فردا یروز اروم باشه. دلم اللن‌خواب میخواد . ولی از فرط خستگی خوابم نمیبره

اسم ف دوباره اورده شد . دلم خواست کنارش بودم ولی خب اون اصلا با من حرف نمیزنه ولی با دخترای دیگه راحته . 

هنوز برای تولد دوستم نمیدونم چیکار کنم اصلا نمیدونم باید کار خاصی کنم یا نه .

.

نمیدونم شاید خاصیت خواب عصر پاییزی باشه یا بخاطر اینکه دارم پریود میشم . هر چی هست . اون همه شوق و حال خوب صبح تا ظهرم نیست و اصلا حوصله هیچی ندارم . هیچی . فقط رو تخت باشم 

۱۷ عدد دوست داشتنی

۱۷ برام دوست داشتنیه . حس خیلی خوبی ازش میگیرم . دلیلشو دقیق نمیدونم چرا انقدر برام شادی اوره .. من از شادی و خوشحالی دیگران حتی اگه غریبه باشن حتی اگه فقط چندبار توی اینستا دیده باشمشون خوشحال میشم ..

۱۷ مهر شد شنبه ..شنبه برام قشنگه پر از امیده .. امروز ینفرکه تواینستا دنبالش میکنم عقدش هست ..دو سه نفر رفتن ترکیه .. و قطعا تا عصر میزارن خوشحالیشون رو ..

امروز همه چی از امروز قراره شروع بشه .. و من جدید شروع بشه .. همونی که مدت ها دنبالشم .. تلاشمو میکنم ..

امروز خوشحالم بی دلیل .. امروز پر از قشنگیه قطعا..

آروم

با اینکه این چند روز خیلی بزرگم کرد ، پر از تشویش بود ولی الان ارومم ..

سریال رو یساعت پیش تقریبا تموم کردم با اینکه قبلا فکر میکردم خیلی مزخرفه ولی شروع کردم بعد یسال تقریبا .. با اینکه ژانر مورد علاقم نبود .. ولی دیدم .. حال کردم باهاش واقعا .. کلی خندیدم ..

اشپزی هم کردم این چند روز و البته ترشی هم درست کردم ..

بیرون هم رفتم و یه روز کاملا متفاوت داشتم 

دارم فکر میکنم خیلی از چیزایی که فک میکنم قشنگ نیس یا برام جالب نیس ، رو دارم اشتباه میکنم . باید امتحان کنم اول . شاید خوشم اومد ..

امروز یه تصمیم گرفتم که نمیدونم درست بود یا نه ..

ولی دیگع خودمو کم نمیدونم . کسی رو بزرگ نمیکنم برای خودم . باید به خودم و احساسم و منطفم و عقلم اعتماد کنم .

حتی اون ادمی هم که خیلی منطقی هست هم اشتباه میکنه یجا ..

با خدا اشتی کردم .. باید بنویسم خیلی چیزا .. فردا مینویسم ..

خداجونم شکرت .. 

.

ادامه نوشته

۱۴ مهرماه

امروز روز کسل کننده و غم انگیزی بود تقریبا.حس میکنم دارم بزرگتر میشم . خیلی نسبت به قبل عاقلتر و منطقی تر شدم و این خوشحالم میکنه .

قراره فردا ف بره و حرف بزنه . امیدوارم واقعا این یکی خوب پیش بره و منم یه نفس راحت بکشم . 

با ع حرف زدم دیگه امیدی نیست بنظرم .

به ز راهنمایی کردم که این رابطشو تموم کنه وگرنه درابنده ضربه بدی میبینه . 

باهاش حرف زدم . هنوزم دوسش دارم . شاید ادم منفعت طلبیه ولی خب صادقه ..

البته که دیگه نباید به کسی اعتماد کنم

امشب شب شهادته . خیلی این مدت تغییر کرده بودم و دور شده بودم از خدا و ...شاید اینطور نباشه که فقط تو خوشیام خدا رو میخام . ولی دوس دارم توی ناراحتی و غصه هم هوامو داشته باشه . این مدت خیلی زیاد حس تنهایی داشتم واقعا میگما . حتی انگاری خدا هم نگاهم نمیکرد 

خدایا میدونم پر بدی هستم . ولی تورو به امشب . شب اخر ماه صفر ....

.

کاش خواهر داشتم یا یه رفیق واقعی 

هیچکدوم ندارم . اگه داشتم الان راحت پایه ام بودن میرفتیم اینور اونور 

خستم از تنهایی 

از اینکه هر کار میخام کنم باید دنبال دو نفر بگردم اخرشم نمیان . دلیلشم نمیدونم . 

ولی توقع دارن من همیشه بهشون بگم اره 

خدایا نگاه کن اگه یه ادم تو زندگی من میزاشتی الان انقد تنها نبودم

۱۳ مهر به خوشمزگی ترشی فصل

خب دیشب بعد از قطع شدن واتساپ و اینستا حدود ساعت ده خوابیدم ولی خب خوابم نبرد تا یازده اینا . ساعت سه و نیم از خواب بیدارشدم .نگاه کردم و دیدم درست شده بودن 

خوابیدم تا ساعت ۹ و خرده ای ..بلند شدم و برای موهام ماسکی که باید درست کنم و امادش کردم تا عصر بزارم روی سرم

ظهر یدفعه دلم کشید ترشی فصل درست کنم . به بابا زنگ زدم و چیزایی که لازم داشت رو گفتم بخره . کلی سبزیجات تازه . حالم واقعا بهتر میشه با اشپزی کردن و همین ترشی درست کردن . البته که تازگی یخورده دارم انجام میدم .

بوی کرفس واقعااا دوست دارم برخلاف مامان که ازش بیزاره

هویج و کرفس و خیار و لوبیا سبز و سیر و کلم و فلفل و .. رو ریز خرد کردیم . عصر یساعتی خوابیدم . خواب که نه البته . 

بلندشدم ماسک مو رو گداشتم . بعد مواد ترشی رو با گوجه پوره شده قاطی کردم و البته سرکه و بقیه چیزها . همون موقع هم یخوردش خوردم واقعاااوا خوشمزه شده بود . اولین بار بود علاقه پیدا کردم به این ترشی شاید چون خودم سهیم بودم توی درست کردنش . ولی خیلی خوشمزه شده بود

اب هویجم گرفتم . حمامم رفتم . بعد مامان رو بردم بیزون که کاراشو انجام بده . اومدیم‌خونه و سوسیس بندری درست کردم ... 

الانم خسته خستم از امروز 

از امروزم واقعا راضی بودم . میتونست بهتر باشه . میتونستم یوگا کار کنم و یاد بگیریم . یه فیلم ببینم . یه شعر حفط کنم .ولی خب راضیم دیگه . بازم بهتر خوابیدن و فیلم دیدنه ..

خداجونم حرف بزن باهام 

۱۲ مهر

واتساپ و اینستا قطع شده . اتفاقای امروز عجیب غریب بودت و دوباره بهم ثابت کرد که ادما فقط ظاهری با ادم خوبن .بیشتر حس تنهایی میکنم این روزا .الان بیشتر از هر موقع دوست دارم یکی کنار بود یه ادم واقعی . به رفتار ادما فکر میکنم حالم بهم میخوره از دوروییشون . دیروز نگفتم که پسر همکار بابامم پیام داد  و درباره شزوع دانشگاش و سوالایی که داشت ازم پرسید ،  الف براش مشکل پیش اومده و فهمیدم دیابت نوع یک داره . بعد دوسال تازه رفته بود ازمایش . میگفت ۲۰ کیلو بی دلیل کم کرده فقط نمیدونم چرا تا الان نرفته بود دکتر . واقعا براش ناراحت شدم .یعنی مادر این بچه نگفته چرا وزن کم کرد . مثل اینکه نارلحت شده بود دیشب و گریه کرده بود .پیام داده بود که از خواهر مهربونت تشکر کن واقعا عالی بود صحبتاش. حرفش به دلم نشست و خوشالم کرد .

 

قهر

همچنان با خدا قهرم . من که صبح ها بلند میشدم و نماز میخوندم .. الان اصلا نماز نمیخونم . نمیگم نماز رو بخاطر این میخونم که خدا یچیزی بهم بده ولی الان اصلا نمیتونم درک کنم اتفاقا رو .

اهنگ از چی بگم یاس دارم گوش میدم ، پنجره اتاقم بازه .یه نسیم خنک داره میاد . واقعا دیگه حوصله دوستام ندارم 

عصبانیم سردرگم ناراحت .. دعوای حسابی کردم باهاش .ماها بچه ایم ولی اون نمیخواد قبول کنه .فکر میکنه فقط خودش درست میگه فکر میکنه همه ادما باید مطابق میلش رفتار کنن. فکر میکنه فقط خودش انتخابش درسته اخلاقش درسته راهش درسته کارش درسته . عصبانیم میکنه این اخلاقش

حوصلشون ندارم .حوصله اون دوستم ندارم حرفای دیشبش و چیزایی که گفت نمیتونم فراموش کنم .کینه به دل نمیگیرم ولی حرفاش نشون داد چقد ادم .. هست . نمیتونم اخلاقش تحمل کنم .ف حرف خوبی زد گف شما دوتا ادم متفاوتین حتی دوتاخواهرم فرق دارن نخواین همو عوص کنین . 

خدایاااااااا بشنوووووووووو چقد صدات بزنم ، چطوری بگو صدات بزنم جوابم بدی خستم کم اوردم چرا دستم نمیگیزی 

خدایا معحزه کن 

دلتنگی

اونروز خیلی غیزمنتظره دیدمش ، وقتی یادم میاد به یه پسر گفتم دلم براش تنگ میشه. البته فقط در حد دوست منطورم بود. امیدوارم خودشم فعمیده باشه .

امروز دلم خواست باهم بودیم و میرفتیم بیرون .. حرف میزدم ..حرف میزدم و درد و دل میکردم . نمیدونم چرا دوست دارم باهاش حرف بزنم 

اصلا از نطر عقیده و اینا شبیه هم نیسیم . مثلا اون الکل و اینا براش یچیز عادیه ولی من نه . البته دوس دارم فقط یبار بخورم ببینم چیجوری میشم .

امروز بعد تقریبا دوسال قرصه رو امشب نخوردم ، امیدوارم اتفاقی نیفته 

ف از سرم افتاده دیگه ، رفتار اونروزش یادم میاد دوست دارم کلشو بکوبونم دیوار . پسره مغروررررر . کاش اینو میخوندی و میفهمیدی منم . من عین خر پشیمونم اونشب بهت گفتم حرفامو . حرفامو میخام پس بگیرم . اصلا هم نگرانت نیسم . 

خدایا حرف نزدم باهات دقت کردی ؟ کو معجزت 

 

پنج شنبه پر کار

یعنی از صبح در حال رسوندن خانواده به جاهایی که میخاستن برن بودم . عصرم رفتیم خرید و بعد هم کتابای کمک درسی خریدیم 

شب با ف کلی حرف زدم و کلی نصیحت کرد منو . اخرش با خنده بود ..

روحیم عوض شد اصلا 

بعدم پست ناگهانی فرستاد برام . دیگه ولی مثل قبل ذوق زده نمیشم.

خدایا باهات قهرما ، میدونم من کسی نیستم زمان تعیین کتم میدونم تو بزرگی . لطفا از روی لطف کرم مهربونیت معجزت رو نشونم بده 

خدایا واقعا تو که میگن نهربونی پس چرا اشکای ما رو میبینی و جواب نمیدی

تنهایی

هر دوتا کسایی که دوسشون دارم و یجورایی رفیقم هستن عکس پروفایلشون با خواهرشون گداشتن . 

اصلا نمیتونم ف رو درک کنم وقتی میگه اگه تو زودتر من ازدواج کنی من ناراحت میشم من عروسیت نمیام . چرا ؟ چون بزرگتر من هست و اول اون باید بره . حالا نسبتش با من چیه دخترخالم . خب بگو اگر خواهرم بودی یچیزی . اگه یذره واقعا حس خواهری به من داشتی یچیزی . اونروز جلو چشم خودم رفتی به ز گفتی چرا موبایل میدی دست این . تو جلو چشم خودم به من حسودی میکنی . جلو چشم خودم خوبیمو نمیخواستی و میخواستی انتخاب رشتمو به گند بکشی که بهتر تو نشم . تو خواهرم نیسی . قبلا ، منطورم همین دوسال پیشه فکر میکردم خواهرمی واقعا . دوستت داشتم ولی الان ، خیلی چیزا بهم ثابت شده . وقتی تو یه دخترخاله ای فقط چرا باید برام مهم باشه که من زودتر تو ازدواج نکنم ؟ مسخرس 

فقط حسودیت میشه ، حتی به خواهر واقعیت هم حسودیت میشه . 

همیشه از خدا یه خواهر میخواستم . خواهر واقعی . کاش خواهر بزرگتر داشتم . دیگه انقد تنها نبودم . ولی الان میگم نکنه منم حسودیم میشد بهش ؟ نکنه اونم حسودیش بشه؟ 

ولی به دوستم نگاه میکنم واقعا باهم خوبن . و هوای همو همه جا دارن پشت همن به هیچکی نیاز ندارن . 

ولی من تنهام واقعا ، هیچکس ندارم هر وقت دلم گرفت باهاش حرف بزنم . هیچ ادم پایه ای ندارم 

خدایا به جبران این بیست و خرده ای سالم واقعا یه ادم همراه و یار تا اخر عمر ، نباید داشته باشم ؟ 

من واقعا از تنهایی میترسم ، بدم میاد . چرته میگن اونا ک از تنهایی میترسن ضعیفن و فلان 

من الان قوی شدم ولی ترس تنهایی منو دیونه میکنه . 

اگه فقط یه ادم ، یه ادم از بین این همه ادم سهم من نباشه ، دنیا چه فایده ای داره ؟ 

خداجونم یادته اونشب چی گفتم ؟ گفتم اگه قرار نیست درست بشه منو ببر پیش خودت ، دنیا خیلی چرته

شما بگید

از نظر شما رفیق یعنی چی ؟ رفیق برای شما معنیش چطوریه؟ 

ایا کسایی که رفیقن تو زمینه های مختلف نباید به هم بگن و همو کمک کنن؟ یا پنهون کاری ؟ 

روز پر از هیاهو

شب خبر غیرمنتظره ای شنیدم 

عمه زنگ زد و خب خبر بد اینکه حال شوهر عمه بد شده ،شیمی درمانی جواب نداده و حالا میخوان پرتو کنن

حقیقتش ته دلم میگه دیگه درست نمیشه . دلم میخواد خوب بشه اخه واقعا ادم خوبیه ، بچه کوچیک داره ، عمم درامد نداره ، چی میشه واقعا ، کاش مثل همه اون اتفاقایی که ته دلم فکر میکردم و برعکسش اتفاق افتاد اینم همینطور بشه .

باورم نمیشه ولی گریه کردم وقتی داشتم با عمه حرف میزدم

صبح اما همونطوری ک فکر میکردم و عیزمنتطره س رو دیدم و اون اومد جلو و سلام کرد ، با بچها نشسته بودیم ولی اونا رو دیده بود و فقط بخاطر من اومده بود سلام کنه ، همه نگاهش به من بود ، میخواست حرف بزنه میخواست بیشتر نگاه کنه ...

ولی ...

الان توی دلم اشوبه ... 

ف امشب باهام حرف زد . درباره بزرگترین ترسش گفت . شاید منم جای اون بودم واقعا این ترسه رو داشتم

با ز اشتی کردم با س که دوستمه حرف زدم 

اتفاقای امروز جالب بود .. خداجونم بشنو لطفا دعاها رو 

خداجونم شوهر عمم خوب کن ، معجزه کن ، تو بخوای میشه فقط ، دیگه دارو و... جواب نمیدن ، خدایا معحزه کن . ب گریه های بچهاش نگاه کن .

بدون عنوان

با ۵ درصد شارژ  دارم مینویسم 

امروز روز پر رفت و امدی بود از صبح ، 

دلم گرفته ، 

فردا بنویسم