به یه بی حسی رسیدم ...
هی میگم کاش اونروز ندیده بودمش ، چرا باید اول و اخر کشیکم با اون شروع میشد تا اعصابم بهم بریزه ؟
وقتی به یچیزی مشعولم بهش فکر نمیکنم ، ولی ذهنم زیادی مشغولشه
گاهی وقتا میگم نکنه فقط تو ذهنم انقدر بزرگش کردم طرفو ، دیروز که دیدمش مثل بقیه ادما نتونستم تو چشاش نگا کنم
وقتی طرفی ک باهاش حرف میزنی مثل بقیه ادما باشه برات راحت حرفتو میزنی و ترسی نداری
ولی من دیروز یخورده میترسیدم از اینکه نگاش کنم و حرف بزنم
ولی همون چند کلمه حرف زد تو ذوقم ، خودشو گرفته بود ، برخلاف همیشه بود که لبخند میزد ، ذهنم بیشتر درگیرش شد
چرا مگه چی شده بود ک اینجوری حرف میزد
چرا با من اینجور بود ، چندبار قبل ک دیدمش اینطوری حرف نزد واقعا چی شده بود
از این میترسم ک من واقعا عشق رو دوس دارم و دوس دارم از طریق عشق و دوست داشتن ازدواج کنم ولی تا الان ک نشده ، خب اون طرف قطعا باید دور و برت باشه تا اتفاقی بیفته دیگه ...
وای دیونه شدم
اگه ب من بود توی قبل ده سالگیم یخ میزدم و دیگه بزرگ نمیشدم
چرا همچی اون موقع ها قشنگتر بود
چرا صفا و صمیمت بود ولی الان چشم و هم چشمی و حسادت و ... جاش گرفته
مثل امروز ک حالم بد میشد از اینکه اون ادما رو دیدم
حتی مادربزرگمم ک دوستم داشت کلی الان دیگه حس میکنم نداره ...
شاید همه رابطه ها باید توش ی سود و منفعت باشه
فردا قراره اس رو ببینم ، اونم دیگه مث قبل نیس
اونم دیگه رفیق نیس
و من احساس تنهایی شدید میکنم
از خدا هم دور شدم
خدایا منو به خودت برگردون
خدایا برام معجزه رخ بده
خدایا دلمو اروم کن