خودکشی
خب تا حالا خیلی پیش اومده که بعضی شبا بخوام بمیرم ....
ناراحتی و غم و رنج و درد تو خونم نفوذ کرده و دیگه درست نمیشه .....
ولی دل و جرات و توان خودکشی ندارم و نداشتم .....
امشب هم یکی از اون شبا هست که دوست دارم بمیرم .... بخاطر چی ؟ بخاطری که خیلی عقبم ... هیچی بلد نیستم .... قبلا یه درس خوندن بود ولی الان همونم نیست دیگه .. هیچ مهارتی ندارم .... زندگیمهیجان نداره و فقطروزمره دارم ... حتی تا حالا یبارم یه رابطه رو تجربه نکردم ... اونم تو سن ۲۳ ......حتی یه رفیق واقعیم ندارم و اینو امروز فهمیدم و مطمنتر شدم .... حس میکنم اگه یه رفیق واقعی یا خاهر داشتم خیلی اوضاعم بهتر بود ...
چرا من باید از کسی خوشم بیاد ولی اون نه ..... تا کی صبر کنم اخه .....
چرا انقدر تنبلم ... چرا از قبل کارای مختلف نکردم ... چرا انقدر درس نخوندم که هیچی حالیم نیست و کلی درس روهم تلنبار شده .......
احساس ضعف کردم بینشون .....
من اگه رفیقم اینطور بود دستشو میگرفتم و کمکش میکردم برخلاف ب که به بقیه خیلی اهمیت میده ..... ولی به دوستش نه ....
کاش امشب یه اتفاق بهتر رخ بده .... کاش بیاد بهم بگه ... حتی فالممم اسم اونو گفتم ... خدایاااااااا بهم نگاه کن .......
خدایااااا گمکم کنننن توروخدااااااا
یه راه چاره بهم نشون بده ..... دستمو بگیر ..... راهنمایمم کنننن .... خدایا گمشدم ...