واقعا نمیدونم

ازم گلگی میکنه و توقع داره تو این شرایط همونطور که خودش میخواد رفتار کنم . 

میدونی برای اینکه همدیگرو درک کنیم باید ادما خودشون جای اونیکی بزارن ، ببینن اونا هم تو اون شرایط باشن باز دوست دارن ینفر دیگه همچین چیزی ازش بخواد یا نه ..

یا اصلا وقتی خودتو میزاری جای طرف دیگه ازش ناراحت نمیشی ،درکش میکنی و متوجه میشی علت و دلیل رفتار و کارشو ..

بهم میگه مگه کی بوده که مرده ، نزدیک نبوده که .. میگه چرا گریه کردین براش..

نمیدونم باید چی بگم 

دلم گرفت ، بدجورم گرفت . اون ادم هر چی هم که بود دلش خیلی مهربون و بزرگ بود .. حتی ادمای دور هم براش گریه کردن 

نمیدونم خودش بود چیکار میکرد 

هنوز انگاری خیلی راه دارم تا ب پختگی و اون مقدار بزرگ شدن برسم ...

خدایا کمکم کن

اخرای ابان

عکسا رو دیدم دیشب ، دلم تنگ شد .کاش موهام مثل چندماه پیش بود 

دلم براش تنگه . دوست دارم بیاد خابم بهم بگه حرفاشو تا بهش بگم 

امروز خیلی ناراحت بودم . نمیدونم کسی هم متوجه ناراحتی من شد یا نه . 

دوست داشتم ف کنارم بود تو این موقعیت 

ینی متوجه ناراحتی تو چشمام شد ؟ 

چقدر خوبه ادم ینفرو داشتع باشه تو موقعیت های سخت کنارش باشه 

هیجکس نبود . حتی رفیقم . تنهای تنها 

خدایا کمکم کن

۲۶ ابان ماه

چندین روز سخت رو پشت سر گذاشتم دیروز و‌پریروز سوختم 

امروز وحشت زده شدم 

بزرگتر و عاقلتر شدم 

قوی تر شدم 

فهمیدم تو هر شرایطی باید شکرگدار باشم 

حرف ناامید کننده نزنم و همیشه بگم خوبم . امیدوار باشم 

موقع درد و مشکل به کسی چیزی نگم خودداار باشم 

به همه مهربونی کنم ، بعدا فقط همین مهربونی من میمونه و کارای خوب که کردم در حق دیگران 

بهت نزدیکتر شدم خدایا ...

 

 

من؟

موقع درد دل کردن باهاتون ، برنگردین به طرف بگید اگه احساس افسردگی داری برو قرص بخور 

من دارم حرف میزنم درددل میکنم . شاید فقط میخام حرف بزنم شاید فقط دوست دارم یه حرف امیدوار کننده از تو بشنوم.

من تو مشکلات و ترس های خودم غرق شدم الان امیدم به حرف های تو بود .. 

پس نگید افسرده ای ...

ترس  

این همه وقت درس نخوندن کار دستم داده .. عادت کردن بده 

بهونه اوردن بده . خوش گدزونی و تنبلی بده 

دهنم سرویسه 

برا همین میخام لفت بدم از زندگی 

حس میکنم برای درس خوندن افریده نشدم 

خوصله درس ندارم 

باید جیکار کنم

۲۴ ابان .. نه دیگه نمیاد

روزای سختی دارم میگذرونم .. این سرما زیادی انگار دل منو هم سرد کرده .. تک تک ادمای دورم رفتن .. حالا تنها ادمی که باهاش رفیق بودم . کسی که خیلی دوسش داشتم ...میخاد بره .. هضمش برام سخته .. دارم فکر میکنم نکنه دوست خوبی برای دوستام نبودم ؟ نکنه ادم بدی بودم ؟ 

نکنه ادم بدیم که ... پس چرا از نطر خودم سنگ تموم گداشتم برای همه ..

ز رو از دست دادم . نه بهتر بگم اون منو از دست داد .. دیگه ذره ای براش کاری انجام نمیدم ..

بدترین و سردرگم ترین روزا رو دارم میگدرونم . خداروشکر که حلوی بقیه میخندم ..

غمگینه

غمگینه با اینکه چندین دوست دارم ولی نمیتونم حرفامو بگم‌بهشون 

نمیفهمنن 

درکم نمیکنن... 

تهش یه لبخند میزنن...

 

حقیقت

حقیقت اینه که انقدر تو این حالت خستگیم و بی حوصلگیم موندم ک دیگه عادت کردم . هیچ کاری نمیکنم . میخورم میخابم . واقعا این وضعیت خوب نیست . خودمم میدونم .ولی اونقدر تنبل شدم که نمیدونم باید چیکار کنم

خیلی بی حوصلم . حس میکنم نیاز دارم ینفر بیاد تو زندگیم . به زندگیم رنگ و نور بده . مطمنم بیشتر انگیزه میگیرم

فک کن با ۲۳ سال سن یبارم رل نزدم . مشکل اینه که تو دلم از کسی خوشم میاد که اون مهم نیست براش .

دقت کردم دیدم چقدر به مامانم شبیهم . رو راستی و مهربون بودنش دوست دارم ولی بعضی چیزا رو نه . خودمم این اخلاق بد رو دارما ولی باید از بین ببرم 

دلیل اینو نمیفهمم خیلی ک چرا بچها با من‌خوب نیستن ، نه که بدن ، چرا محلم نمیزارن . مثلا س امروز محل من نزاش با اینکه بیشتر باهاش درارتباط بودم ولی محل ب گداشت 

برام‌عجیبه انگار من خار دارم

ولی در اخر تف به ف

روزای سرد پاییز

تو این روزا ، با این اتفاقایی ک افتاده . و ترس هایی که دارم فقط دلم میخاد ینفر بود مث ف کنارم بود 

اون واقعا شبیه ب منه . اخلاقش رفتارش . معرفت داره . رو راسته 

ولی بدیش اینه با من حرف نمیزنه اذیت من نمیکنه نگام نمیکنه ینی منو نمیخاد . ولی با دوستام خیلی خوبه

چرا نیست نوشتم تو وبلاگ بروز شده

با احساس گناه و اینکه همیشه خودتون رو مقصر بدونین حتی اگه کاری نکرده باشین چیکار میکنین..

احساس گناه

الان دقت کردم و فهمیدم من الکی اکثر وقتا خودمو مقصر میدونم ، احساس گناه دارم وقتی کاری نکردم حتی 

نمیدونم باید چطوری این ویزگی از بین ببرم ..

شاید باید یخورده دقت میکردم و یکاری رو انجام میدادم که الان این احساسه همرام نباشه 

باید بیشتر محتاط باشم بیشتر دقت کنم 

اینم شد تجربه 

ادم اشتباه میکنه   شایدم اشتباه کردم نمیدونم 

ولی کاری به من نداشت اخه 

اونجا این همه استاد بود ینفر به من نگفت مشکل داره ، بعد وقتی مشکل داره که استاد نمیاد مرخصش کنه 

خب دیگه پس امروز مشکل داشته

چقدر هنوز کار دارم ک خودمو بسازم 

سوال

یه سوالی که خیلی ذهنمو درگیر کرده اینه که ادمی که الکل میخوره یا سیگار میکشه ادم بدیه ؟؟ 

مگه با الکل خوردنش به ما اسیبی میزنه ؟ پس چرا خیلیا این افراد رو بد میبینن و میگن ادم سالمی نیستن . و برای ازدواج یا رفاقت پسشون میزنن ؟ 

من خودم ار اونا بودم ک ینفر الکی بخوره ازش بدم میومد .. ولی خارجیایی که دیدم اکثرا میخورن ، واقعا ادم بدی هم نبودن و نیستن . صرفا تو کشورشون ازاده و فرهنگشون اینه .. یا ایرانیایی که میخوردن بعضیاشون واقعا ادمای خوبی هستن 

اینگه تو اسلام منع شده رو میدونم چون مقاله اا هم ثابت کرده که ضرر داره ولی اینکه ازشون متنفر باشن رو نمیفهمم اصلا 

آدم ها

دیروز هم گذشت . کار خاصی نکردم ولی برام قشنگ بود 

قراره از امروز زندگی جدیدو بسازیما ..

۲۱ روز ... ۲۱ روز میخام خوشحال باشم . شجاع باشم . از تغییر نترسم . از انجام کارای جدید نترسم . خودمو سرزنش نکنم . خودمو دوست داشته باشم . برای خودم ارزش قایل باشم . عزت نفس و اعتماد بنفس داشته باشم . بدی نکنم . حسودی نکنم . تلاش کنم . امیدوار باشم . و عادت اای جدید شکل بدم

بریم بنویسیم

۱۷ ابان

خب بالاخره روز عدد دوست داشتنی من رسید . عاشقم عدد ۱۷ هستم . 

دارم به دوستیم با اس فکر میکنم . اینکه چه حرفایی توی دلم مونده و بهش نگفتم . بهش نگفتم چرا باید حتی یه چیز کوچیک هم تو جمع من خبر دار بشم و اونجا متعجب بشم . 

اینکه چرا به دوستاش نمیگف با من هست و جرات اینو نداشت بگه ؟ 

به اینکه حداکثر دو سال دیگه با همیم و دیگه راهمون از هم‌جدا میشه ..

به اینکه تصمیم هاش و کارهاش رو به من که دوستشم نمیگه ولی یه پسر زودتر از من خبر دار شده ..

به اینکه میگه دوستم داره ولی تو عمل نشونم نمیده .. 

دوست داره من همیشه طرفش رد بگیرم حتی ب علط ولی اگه چیزی راجع ب من درست نباشه طرف من رو نمیگیره 

ناراحتم .. من خیلی بیشتر از اون دوستش دارم 

میدونی باید یکی باشه که هم اندازه تو دوستت داشته باشه یا بیشتر ..

 

چگونه دلتنگی خودتون رو برطرف میکنید

یه لحظه اینده عین برق و باد از جلو چشمام گذشت ، ترسیدم ، خیلی زیاد 

اونقدری که دلم میخواست ینفر همونجا درجا بغلم کنه و بگه من کنارتم نترس 

نتونستم بگم بهش چرا بهم ریخته شدم 

گدشته ناراحت کنندست برام و اینده مبهم و ترسناک 

دلم میخواد زمین دهن باز کنه و منو ببلعه و تموم بشه بره 

دلم میخواد تموم بشه و جلو نره ... زندگیم رو میگم 

دلم میخواد الان با س تو مسافرت بودم 

اقای ف

این روزا اصلا دلیل رفتار ف رو متوجه نمیشم 

به من نگاه نمیکنه اصلا چشم تو چشم با من نمیشه با من حرف نمیزنه 

جز اینکه بخواد بهم بفهمونه که از من خوشش نمیاد دلیل دیگه ای نداره مگه نه 

حتی تا همین امروزم حس کردم اون تنها ادم شبیه ب من هست و دوست داشتم باهم باشیم ولی وقتی نمیخواد .. باید فراموشش کنم و  بهش فکر نکنم 

بدرک اصلا 

.

دارن اذان میگن . خیلی خستمه . و اعصابمم خرد . از ب و ف 

ف رو اصن درک نمیکنم چرا با من همچین‌رفتاری میکنه پسره بیشعور مزخرف 

خب فهمیدم تو با من نمیخای حرف بزنی . منم دیگه کاریت ندارم . دیگه این کارا چیه . دلم میخاد ترکش کنم و برم یجا ک هیچکی منو نشناسه 

ازش متنفرممممم . منو باش چ فکرایی میکردم . خاکتوسرم . پسره ایکبیری

فهمیدم تنهام 

شنبه اغازی دوباره

یادمه شنبه هفته قبل بود که با ترس شروع کردم نه اینکه بخام بترسما ، نه ، یه ترس درونی بود. علتشو واقعا نمیدونم ولی خب گند زدم دیگه 

دیشب اصلا نتونستم درست بخابم ، همش سر و صدا تا ساعت ۳ و نیم شب واقعا نمیدونم خواب نداشتن اینا ؟ 

دختر کناریم هم چت میکرد ، حداقل بگو اون صداش رو موت میکردی لامصب خب 

خلاصه که چند بار تا ساعت ۶ از خواب پریدم 

فک نکنم برم خونه هم خابم ببره . ولی یخورده به خودم رسیدگی کنم امروز . البته که دیروز حرف زدم با خودم و قرار شد که دیگه خودمو سرزنش نکنم . و مهربون باشم با خودم 

اگه کار خوبی و مهربونی در حق کسی میکنم ، حس خوبش برا خودمه ، لازم نیست که اونطرف برام حتما کاری انجام بده 

خدایا خلاصه هوامو داشته باش امروز 

به وقت جمعه ابان ماه

هوا ابری و کمی بارونیه . بوی خاک نم خرده و بادی که میخوره تو صورتت صد هیچ از بقیه هواها خودشک جلو انداخته.

امروز خلوته کسی نیست . حقیقتش امروز حوصله مریص گرفتنم ندارم خیلی . 

میدونی هوا خیلی دونفرست و واقعا خوشابحال زوج ها . ابان جون میده برای راه رفتن .

کاش الان یه ادم اشنای دوست داشتنی بیاد پیشم ..

امروز سوتی زیاد دادم .. ولی مهم نیست 

گفته بودم همیشه تصمیم گیریام به نتیجه ای منجر نمیشه 

 

۱۳ ابان ماه

نمیدونم چرا هنوز هضم نکردم ابان اومده و تو همون مهر موندم . هی میام بنویسم مهر ماه ..

خلاصه که امروز شروع طوفانی داشت ، عمه پیام داد و سونوگرافیش رو فرستاده بود . ولی خداروشکر چیز خاصی نیست و درست میشه 

کلا گرد خاب پاچیدن تو هوا . منم هی خوابم میاد . کلا خابالوم .. 

فردا باید برم و ببینم چجوریه و چی میشه . کاش اتفاقای خوب خوب بیفته فردا .. 

رفتم دندونامم درست کرد و کلی فحش خوردم 

با دوستم مثل هم فکر کرده بودیم و برام قشنگ بود 

دلم باهاش صاف نیست این روزا ولی . دلیلشم بماند 

خلاصه که افتادم رو دور روبروشدن با ترسام 

یچیز دیگه مونده در حال حاصر ک باید باهاش روبرو بشم 

باید فردا تصمیمم هم بگیرم . کاش کسی نباشه ک مزاحمم نشه و من اروم باشم و بشینم بخورده هم فکر کنم 

رضایت

اقا چرا هیچی منو خشنود نمیکنه 

واقعا امسال ب این نتیجه رسیدم این هوا هوای عاشقیه 

خاکتوسرت ف

انصاف ، عدالت

بدترین اتفاق تو این دنیا همینه که تو از اون خوشت میاد اون از یکی دیگه ... البته نه بدترین اتفاقا .. در حیطه عشق و عاشقی منظورمه..

عدالت نیست دیگه 

نمیخواستم قبولش کنم ولی از س هم در همون زمان خوشم اومد . البته فقط از تیپ و هیکل مردونش .. وگرنه من از ادم الکی خوشم نمیاد .. فک کن مست باشی هی .. میدونم همیشه نیست ولی خب من خوشم نمیاد . 

از ف خوشم میاد فقط یذره بچست ولی مرام و معرفت و دل نازکی و رو راست بودن رو داره .. ولی اون حتی یبارم تو این چند سال نگفته چیزی بهم .. قطعا اگه خوشش میومد میگفت 

هی . کاش بشه ..

 

12 ابان ماه

امروز از همین صبحش معلومه روز خوبیه ، فک کن وام رو ریختن. خواب به اون خوبی دیدم 

اگه ف هم باهام حرف بزنه دیگه عالی میشه

خدایا بقیشو خودت درست کن 

یازدهم ابان ماه

روزا خیلی داره تند تند میگذره . منم افتادم رو دور هیج کاری نکردن . فقط دارم صبحمو شب میکنم و شبمو صبح . 

این روزا دارم میبینمش ، تو چشام نگاه نمیکنه . بزور باهام حرف میزنه . عه بدرک . 

حالم داره از دوستم بهم‌میخوره . خستم ازش 

از خودمم خستم . از زندگی‌خستم 

 

هفته پر تنش

اصلا از همون دیروز معلوم بود چقد این هفته پر از استرسه . بهتر بخوام بگم دارم با ترسام روبرو میشم . اونم من ... و الان چقدر پشیمونم که چرا زودتر نرفتم سراغشون 

چرا زودتر ریسک نکردم .‌چرا بخاطر ترسام به خودم نرسیدم ..

امیدوارم ک دیر نشده باشه ..

دیروز رفتم و با دکتر مشورت کردم درباره مو .. خیلی رک بهم گفت . حداقلش این بود که الکی مکمل تجویز نمیکرد . الکی نمیگفت این خوبه اون خوبه .. 

هر چند حرفاش برام خوشایند نبود و شب کلی گریه کردم عصبانی شدم ولی باید بپدیرم 

اونم برا دختر ۲۳ ساله با روحیه لطیفی مثل من قطعا سخته..

امروز هم رفتم دندون پزشکی و رویارویی با فوبیاممم . اول رفتم عکس گرفتم فردا قرارخ برم مطب . نمیوونم چی در انتطارمه ولی درد داره دندونه ..

یحتمل بگه عصب کشی ..

باید ۴ تا دندون عقلمم جراحی کنم ..

و فردا برم‌ازمایش خون ..

وایی خدایا هوام داشته باش 

راستی ف اصلا محلم نمیزاره 

مُردن

میدونم نباید جا زد میدونم باید قوی برم جلو میدونم باید تلاش کنم 

ولی الان ، الان دلم میخواد بمیرم . اره ضعیفم اره قوی نیستم . من نمیتونم این وضعیت رو ادامه بدم . نمیخوام ادامه بدم ‌ . نمیخوام . این دنیا هیچیش به کامم نبود . هیچیش برام قشنگ نبود . پر از دروغ و دورویی . پر از قرص . پر از درد . پر از استرس . همش درس بود . پر از کم پولی 

اره خستم . دلم میخواد تموم بشه . دلم میخواد همه درد و رنجام . همه نگرانی هام که داره دیونم میکنه تموم بشه .

خدایا کجایی

۷ ابان

امروز روز خوبی بود ولی همش تنبلی اخه 

عه راستی قرار شد خودمو سرزنش نکنم 

ولی درس نخوندم‌

بگذریم . هفته قبلی خوب بود امیدوارم این یکی بهتر باشه

شب های بلند پاییزی...ترس های آینده

از حق نگذریم با اینکه شبا طولانی شده ولی حسابی قشنگه ، پر از حس خوب .. امروز با دوتا دعوا داره تموم میشه . اولی با بابا که بدموقع ترین زمان رو برای انجام یکاری بهم میگه . اخه پنج شنبه ؟ یکی هم با برادرم .. سر یچیز خیلی کوچیک .. خلاصه که روز اعصاب خوردکنی بود .. شب برای اینکه حالمو بهتر کنم آش خریدم و چیپس و پفک .. داره اهنگ پلی میشه ، اونقدری ارومه که زدم روی تکرار تا فقط همینو گوش بدم .. برای فردا برنامه خاصی ندارم .. ولی باید درس بخونم یخورده حتما .. مامان میگه تو ساده ای که همه چی رو میگی البته نه همچی ها .. ولی دوستات رو نگاه کن . هیچی نمیگن .. راست میگه .. درباره درس چیزی نمیگن بهم . فقط برای خوشی میخوان .. منم ادمی نیستم که تظاهر کنم .. اگر ناراحت بشم توی رفتارم مشخص میشه .. ولی ایندفعه باید به روی خودم نیارم .. باید روی خودم تمرکز کنم .. باید برنامه بریزم .بخونم .. فکر میکردم میتونم راحت با ترس هام روبرو بشم .. ولی هنوز میترسم .. سمتش نرفتم .. باید تا فردا ظهر خودمو جمع و جور کنم .. هنوز به ف فکر میکنم ، هنوزم نمیدونم توی دلش چی میگذره ، یعنی میشه یروز بیاد و حرفایی که دوست دارم بهم بزنه ؟

سِر شدن

ببین انقد غصه هام زیاد‌ بود و هست که دقیق نفهمیدم چی شد و از کی اینطوری شدم ولی دیگه مهم نیست برام خیلی چیزا .. شاید تو همون لحظه حرصش بخورم و ناراحت بشما ولی بعد دیگه برام مهم نیست ..

بقول خواننده غصه که مال قصه هاست .. ما همه جوره خوشیم با چشم باز ...

این هفته مودم دقیقا همین بود .. خندیدم . برام مهم نبود غم و ناراحتیا ..

میدونی اخرش هممون میریم از دنیا و هر چی میخوای حالا تو بدو ، غصه بخور ، ناراحت شو ، گریه کن ...

فک کنم تنها چیزی که این هفته ذهنمو مشغول کرد ( نه اینکه ناراحتم کنه * ) این بود که کاش ف هم کنارم بود .. کاش از من خوشش میومد ... کاش باهام حرف میزد..ولی متاسفانه ...

خستمه .. باید بخوابم ..برای فردا برنامه ندارم ولی احتمالا کاری نکنم .. و سریال ببینم

خداجونم هوامو داشته باش

درست

فاطمه راست میگه من همه چی رو میگم . درصورتی که بقیه اصلا نمیگن . البته چیز خاصی نیستا ولی خوب نمیگن .

برام خیلی جالبه که همه فقط ب رو میبینن و با من بحثی نمیکنن اون میگه نباید ناراحت بشم ولی خودشم بود ناراحت میشد 

دلم برای ف تنگه . دوست دارم باهام حرف بزنه . خدایا درستش کن . اگرم میدونی ک ما مال هم نیسیم حداقل یه چیزی نشونم بده