روز پر از هیاهو
شب خبر غیرمنتظره ای شنیدم
عمه زنگ زد و خب خبر بد اینکه حال شوهر عمه بد شده ،شیمی درمانی جواب نداده و حالا میخوان پرتو کنن
حقیقتش ته دلم میگه دیگه درست نمیشه . دلم میخواد خوب بشه اخه واقعا ادم خوبیه ، بچه کوچیک داره ، عمم درامد نداره ، چی میشه واقعا ، کاش مثل همه اون اتفاقایی که ته دلم فکر میکردم و برعکسش اتفاق افتاد اینم همینطور بشه .
باورم نمیشه ولی گریه کردم وقتی داشتم با عمه حرف میزدم
صبح اما همونطوری ک فکر میکردم و عیزمنتطره س رو دیدم و اون اومد جلو و سلام کرد ، با بچها نشسته بودیم ولی اونا رو دیده بود و فقط بخاطر من اومده بود سلام کنه ، همه نگاهش به من بود ، میخواست حرف بزنه میخواست بیشتر نگاه کنه ...
ولی ...
الان توی دلم اشوبه ...
ف امشب باهام حرف زد . درباره بزرگترین ترسش گفت . شاید منم جای اون بودم واقعا این ترسه رو داشتم
با ز اشتی کردم با س که دوستمه حرف زدم
اتفاقای امروز جالب بود .. خداجونم بشنو لطفا دعاها رو
خداجونم شوهر عمم خوب کن ، معجزه کن ، تو بخوای میشه فقط ، دیگه دارو و... جواب نمیدن ، خدایا معحزه کن . ب گریه های بچهاش نگاه کن .