روزای سیاه و خاکستری این روزا
داره میخونه " خیلی وقته این لبام لنگ یه خندست "
هیچکینمیفهمه منو مثل یه رازم " واقعا همینه بنظرم
فهمیدم با اینکه فکر میکردم قوی شدم ولی هنوز بچم ..
اینده ترسناکه .. خستم ، بقول چهرازی دلم میخاد چهار تا پاییز بخابم ..
حرفام زیاده .. خدا بهت گفتم حرفامو .. کاش بشنوی .. راهو نشونم بده .. کمکم کن قوی باشم ، سپاس گذار باشم ، مثبت اندیش باشم ، شجاع باشم ، از تغییر نترسم ...
فهمیدم تو این شرایط دوست دارم یکی کنارم باشه ، خوبه نمیگم بده ولی صرف اینکه بیاد که حالت خوب کنه ، خوب نیست ، من باید خودم یتونم خودم حالمو خوب کنم و حال خوبمو به کسی گره نزنم ..
راست میگه این فکر و مشکلات مثل یه لیوان ابه ، هر چی بیشتر نگهش داری دستت بیشتر درد میگیره ...
نباید دیگه به ف فک کنم . خیلی شبیهمه ولی بچست .. حداقل اینه که منم مثل خیلیای دیگه تو سن ۲۳ سالگی از پسری خوشم اومد ولی فقط تو قلبم دارمش ..