خب امروزو به طرز عجیبی شروع کردم 

حالم بد بود قرار بود درس بخونم درنتیجه گرفتم خابیدم تا طهر 

ب ف پیام دادم و پیشنهاد بیزون دادم و اونم قبول کرد ، 

عصرو با بیحالی گذروندم ، بزور تنمو بلند کردم اماده بشم 

رفتم دنبالش و ب طرز عجیبی سوپرایز شدم ادمدیم خونه ولی رقصیدیم اونم من ک یادم نمیاد اخرین بار کی رقصیدم چون علاقه هم ندارم خیلی ، شاید کلاس ۵ ام دبستان بودم 

رقصیدم ، رفتم تو ی دنیای دیگه و برا دو ساعتی تو دنیای مشکلانم نبودم 

ف میگه مامان اس گفتن دو رو و زرنگه 

منو یاد خود اس انداخت ، بنطزم دو رو نیستن بیشتر پنهون کاری و زرنگ بازیه 

ولی کاش نگفته بود تصورم بهم ریخت فک میکردم ادم خیلی خوبیه